کلبه عمه خانم
دنیای کوچک کلبه عمه خانم
یه شب تو آسمون یه ستاره چشمک زنون خندید و گفت کنارتم تا آخرش تا پای جون ستاره قشنگی بود آروم و ناز و مهربون ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون ماه اومد و ستارم و دزدید و برد نامهربون ستاره رفت و با رفتنش منم شدم بی همزبون حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به آسمون دلم میخواد دادبزنم (این بود قول و قرارمون) تو رفتی و با رفتنت نذاشتی حتی یه نشون دوست دارم ستاره جون تا آخرش تا پای جون چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن چه زیباست همیشه د رتنهایی تو را حس کردن چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم نازنین من همچون نفس کشیدن تو را به خاطر می سپارم یک روز دیگه هم بدون تو گذشت و من ...... زدست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری از جنس فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم. پیراهن غصه هایم را به تن می کنم و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند. شاعر می شوم به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام. شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند و از نبودنت در صفحه روزگار نالان. از تمام غصه هایی که پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند درمی یابم که شاعران بی قرارند. بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی که دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت. شاعران تنهایند. این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید. پس من هم شاعر بودم. از همان روزی که خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی. از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک گشتی و همه اینها یک بهانه دارد بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود. پس امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم چون امروز از همیشه دلم بی قرار تر است چون امروز از همیشه غمگین ترم کاش تموم می شد این کابوس بد با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني تو بود
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيباترين هديه عمرم محبت تو بود
زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود
زيباترين اعترافم عشق تو بود
دوستت دارم

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز



و من از پنجره بيداري
کوچه ياد تو را مي نگرم
مي پويم
و چنان آرامم
که کسي فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويي هست ...
عاشقي هم دردي است !!!
و من از لحظه ديدار تو ميدانستم
که به اين درد
شبي خواهم مرد ...






