تبليغاتX
کلبه عمه خانم

کلبه عمه خانم

دنیای کوچک کلبه عمه خانم

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:26 توسط دختر عمه خانم| |

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

 

  هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم

 دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم

 سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.

 لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا

موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه

کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق

چیه؟

 

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

 

  دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما

تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟معلم مکث کردو جواب

 داد:خب نه ،ولی الان دارم از تو می پرسم.

 

  لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون

تعریف کنم تا عشق رو درک کنید ،نه معنی شفاهیشو حفظ

کنید.و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم. از وقتی

 که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از

 من متنفره ،بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم ،برای

 یه دختر خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه

های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد

،اما دوسش داشتم .بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر

کاری براش بکنم هر کاری…

 

  من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه

 مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از این که من عاشقش بشم

،عاشقم بوده .چه روزای قشنگی بود sms. بازی های شبانه

 ،صحبت های یواشکی. ما باهم خیلی خوب بودیم ،عاشق هم دیگه

 بودیم ،از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم

 می کردیم. من چند بار دستشو گرفتم ،یعنی اون هم دست منو

گرفت،خیلی گرم بودن .عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی

 وجود یکی گرم بشی ،عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش

از دست بدی، عشق یعنی از هر چیزو هر کسی بگذری .اون زمان

 خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن ،اما عشق من بهم گفت

که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از این

موضوع خیلی ناراحت شد. فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه

چنین احساسی پدید بیاد ،ولی اومده بود. پدرم می خواست عشق

 منو بزنه، ولی من طاقت نداشتم. نمی تونستم ببینم پدرم عشق

 منو می زنه. رفتم جلوی دست پدرم و گفتم: پدر منو بزن،

 اونو ول کن. خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که

 برو. اون گفت: لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو

بزنه، من با یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و

گفتم: بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک

 بست.

   عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل

کنی.بعد از این موضوع ،عشق من رفت. ما بهم قول داده بودیم

 که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم .اون رفت و ازون به بعد

 هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش

 نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا

 آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم. منتظرت می مونم

شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ،ولی بدون عاشقا تو اون

دنیا بهم می رسن. پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم.

 خدا نگهدار گلکم، مواظب خودت باش.

 

 

دوستدار تو (ب.ش)

 

  لنا که صورتش از اشک خیس بود ،نگاهی به معلم کرد و گفت:

 خب خانم معلم ،گمان می کنم جوابم واضح بود.

 

  معلم هم که به شدت گریه می کرد ،گفت:آره دخترم می تونی

 بشینی .

 

  لنا به بچه ها نگاه کرد ،همه داشتن گریه می کردن .ناگهان

در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا

اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان.

 

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

 

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان.

 

  دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن ،پاهاش دیگه توان

ایستادن نداشت .........

 

شاید سرنوشت  خیلی از ما آدما مثل لنا باشه

به امید اون روز

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:21 توسط دختر عمه خانم|

سلام

وطن عزیزمون داره تو تب میسوزه

گناه داره این گربه کره زمین !!!

این کلبه بزرگ آریاییمون چرا به این روزگار افتاده؟

بیاین همه با هم کلبمون رو از گرد و خاک پاک کنیم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:2 توسط دختر عمه خانم| |

 

مادرم

 

روزت مبارک

 

مادر یعنی  کوتاهترین جمله عالم

 

مادر یعنی  زیباترین شعر نگفته

 

مادر یعنی  ناب ترین لحظه عشق

 

مادر یعنی  برترین کلام هر نفس

 

مادر روزت مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:43 توسط دختر عمه خانم| |

نگاهت را قاب می گیرم.

 

 در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگی می بخشد.


امروز روز توست... تولدت مبارک

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:29 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط دختر عمه خانم|

خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ