کلبه عمه خانم
دنیای کوچک کلبه عمه خانم
کاش میمردم و از این برزخ دنیایی نجات پیدا میکردم روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. آرامش قلب منی به خدا از وقتی رفتی آرامش قلبم را با خودت بری همش قلبم بی تابی میکنی بدنبال گمشده اش میگرده چکارش کنم تا ساکت شه مثل یه کبوتر که تازه زندانی شده همش خودش و به در دیوار قفس می کوبه تا یه راه واسه رهایی پیدا کنه کاش نفس تو سینم می موند تا واسه همیشه این دنیای نامرد رو تنها می ذاشت و می رفتم جالبه همه گناهکارا دلشون می خواد بمونن واسه بهشت تلاش کنن ولی من واسه رفتن به جهنم هم راضی ام زندگی تو دنیا واسم سخت شده خدایا واقعا سهم من از این همه عشق همین بود.... خدایا بهم کمک کن به یاد اون روزای قشنگ به یاد اون روزای پر از عشق به یاد اون روزا آخه چرا......... تو که عشق منی چطوری از من می خوای فراموشت کنم تو که عمر منی چجوری باید ازت دور بشم تو که زندگی منی چطور باید ترکت کنم تو که نفس من بودی چطو دلت اومد فراموشم کنی چکار کرد این دل ساده ام که از چشم تو افتادم.... خدایا قرار بود شاد باشم ولی بدون عشق نازم مگه می شه چکارکنم؟؟؟؟؟ زندگی عشق است عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید بیگانه نیست عشق آن نیست که کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی امشب با خودم یه عهد بستم عهد بستم که از امروز شاد باشم عهد بستم که بشینم و خوشبختی عشقم و نظاره کنم و لذت ببرم پس به امید آن روز هورااااااااااااااااا خدایا تو هم کمکش کن دوستت دارم خدا جون گرچه می دونم تو منو ..... الهی به حرمت آ ن نام که تو خوانی به حرمت آن صفت که تو چنانی دریاب که می توانی الهی عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم گفتی و فرمان نکردم درماندی و درمان نکردم الهی عاجز و سر گردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم الهی اگر تو مرا خواستی من آن خواهم که تو خواستی الهی به بهشت و هور چه نازم مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم الهی در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جانهای ما جز الطاف و مرحمت خود منگار الهی دلم تنهاست تو خود نگهبان دلهای شکسته تنها باش الهی حجابها از راه بردار و ما را به ما مگذار نمی دونم چی بگم؟ تو دلم می گم عشق رو دوست ندارم آخه اون بود (عشق ) که باعث شد من کلی گناه کنم از طرفی هم میگم مگه میشه بدون عشق زندگی کرد؟ موندم تو برزخ جوابی هم که به من نمی ده چه کنم؟ خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف من زاده ی امروزم!!!!!! خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم!!!!! خدایا الان ساعت دو نیمه شبه و من از نگرانی خوابم نمی بره خدایا خودت می دونی چقدر دوستش دارم اون غصه می خوره که گناه کرده خدایا تو این ساعت نیمه شب ازت می خوام اگه عشقم گناهی کرده و گناهش از روی عاشقی بوده همه گناهانش و واسه من بنویس من که جهنمی هستم نهایتش یه طبقه پایین تراز جهنم میرم ولی اون پاکه نازه هم واسه تو هم واسه من پس بیا گناهانش و بده به من اون لیاقتش ته بهشته خدایا حداقل این بار صدامو بشنو فقط همین یک بار کمکش کن کمکم کن دوست دارم فردا دلش پر از شادی باشه و تو اونو بخشیده باشی بخدا قسم خیلی دوستت دارم دلم برات تنگ شده چکار کنم با این دل لعنتی تو چرا غصه می خوری عزیزم همش تقصیر من بود ناز من برگرد ازت خواهش می کنم بهت .............. 

بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم! 












