کلبه عمه خانم
دنیای کوچک کلبه عمه خانم
همه می پرسند چیست در زمزمه مبهم آب چیست در همهمه دلکش برگ چیست در بازی این ابر سفید روی این آبی آرام بلند که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال به به ابر و نه به برگ و نه به آب نه به این آبی آرام بلند من به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه جا و همه وقت ۲۹ بهمن روز سپندر مهرگان روز عشق را همانند ایرانیان ۳۰۰۰ سال پیش به جای والنتین جشن میگیریم ایرانی باشیم. دوری دوستی های کوچک را از دل می بره ولی به دوستی های بزرگ عظمت میده درست مثل باد که کبریت و خاموش می کنه ولی شعله آتش را شعله ور تر می کنه ولنتین بر همه مبارک و زماني که به تو فکر مي کنه ... .... احساس مي کنه که زندگي واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهايي کردي ... اين حقيقت رو به خاطر داشته باش ... ... يک نفر.... ...يک جايي ... ....در حال فکر کردن به توست به آسمان که می نگرم به یاد خاطرات اولین روز ها می افتم... ، در آسمان یکدست آبی زندگی فارغ از هر گونه غم و حسرت پرواز می کرد و تو چقدر ساده غافلگیرش کردی شاهین نگاهت تیز پرواز تر از کبوتر بچه بود.... آن زمان که سبزه دلم را در سیزده سبز چشمانت گره می زدم به کدامین افق خیره شده بودم؟ اندیشه ام چگونه به دست باد سپرده شده بود؟ احساس من در کدامین آتش خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام دریا آخرین نفس هایش را می کشید؟ هوای سرد از بیرون خانه به درون سرک می کشد. آخرین باز مانده غرورم سر از دریا بیرون می آورد و می گوید: داشتن توحتی برای لحظه ای به تمام عمر بی کسم می ارزد همچون ديوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رو ياهایش باور می کند وابسته تپشهای قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات می بخشد سر سپرده برق نگاه توام لحظه ای مرا در آغوش گرمت ميهمان کن تک ستاره شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم پس بدان قلب و روحم به تو وابسته است دوستت دارم به اندازه عدد 7 7 آسمان و 7روز هفته تو کلبه نشسته بودم که عمه مهربون اومد سر صحبت باز شد و من از اون خواستم منو یه نصیحت بکنه اونم گفت: همیشه عاشق باش تا پیر نشی همیشه دوست داشتن هنر یک عاشق واقعیست مگه نه ؟ ! ... جاده عشق همسفر می خواست و من تو را برگزیدم به خاطر قلب مهربانت چون در غریبانه ترین لحظه های دلتنگی یاور بودی و من امروزچشمانم را که در آن اقیانوس عشق موج می زند به تو تقدیم می کنم تا به احساسم شک نکنی قلبم را در روشنی امروز به تو تقدیم میکنم تا در تاریکی فردا فراموشم نکنی فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند دیروز با خاطراتش مرا فریب داد و فردا با وعده هایش مرا خام کرد وقتی چشم باز کردم امروزم گذشته بود 



یاد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم
هر چه تلاش می کنم یادم نمی آید
به خودم می آیم.
نلرز! گرمای عشق در وجود توست...
می گویم: آری وجود من از عشق گرم است.
باد آرام و ساکت می وزد.
ناگهان از اعماق درونم،از زیر خاکستر، صدایی می شنوم:
پس چرا کبوتر دلت می لرزد؟









