کلبه عمه خانم
دنیای کوچک کلبه عمه خانم
می گویند شیشه ها احساس ندارند ، اما وقتی روی شیشۀ بخار گرفته ای نوشتم : دوستت دارم آرام گریست .... گفتم که:سرم گفت،جدا می خواهم گفتم که:تنم گفت،فدا می خواهم گفتم که:بمیرم عاقبت از غم تو گفتا:به درک من از خدا می خواهم جواني از پيري پرسيد: بزرگترين نيرنگ دنيا چيست؟ پيرمرد گفت: آنست كه اختيار زندگيمان از دستمان خارج شده و از آن پس سرنوشت حاكم بر زندگي شود. بي هوای دوست ای جان دلم جانی ندارم دردمندم عاشقم بی دوست درمانی ندارم آتشی از عشق در جانم فكندی خوش فكندی من كه جز عشق تو آغازی و پايانی ندارم شادم از آن كه توئي مونس وغمخوار مرا نبود غير تو با هيچكسي كار مرا روز وشب حسرت ديدار تو در دل دارم ترسم آخر بكشد حسرت بسيار مرا شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: "نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟" واتسون گفت:"ميليون ها ستاره مي بينم". هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي گيري؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد " شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند ". عـقـل گـفتا کـه تـشنـه لبی عشق گفتا مگر بی ادبی ؟ عقل گفتا جان در تاب و تب است عشق گفتا حسین تشنه لب است السّلام عَلی الحُسَین وَ عَلی عَلی بن الحُسَین وَ عَلی اَولاد الحُسَین وَ عَلی اَصحاب الحُسَین جاده عشق همسفر می خواست و من تو را برگزیدم به خاطر قلب مهربانت چون در غریبانه ترین لحظه های دلتنگی یارم بودی و من امروزچشمانم را که در آن اقیانوس عشق موج می زد به تو تقدیم می کنم تا به احساسم شک نکنی!!!
















