تبليغاتX
کلبه عمه خانم

کلبه عمه خانم

دنیای کوچک کلبه عمه خانم

 

می گویند شیشه ها احساس ندارند ،

 

اما وقتی روی شیشۀ بخار گرفته ای نوشتم :

 

دوستت دارم

 

آرام گریست ....

 

دوستت دارم
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:4 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:43 توسط دختر عمه خانم| |

گفتم که:سرم گفت،جدا می خواهم

 

 

گفتم که:تنم گفت،فدا می خواهم

 

 

گفتم که:بمیرم عاقبت از غم تو

 

 

گفتا:به درک من از خدا می خواهم

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:41 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:39 توسط دختر عمه خانم| |

جواني از پيري پرسيد:

 

بزرگترين نيرنگ دنيا چيست؟

 

پيرمرد گفت:

 

آنست كه اختيار زندگيمان از دستمان

 

خارج شده

 

 و از آن پس سرنوشت حاكم بر زندگي

 

شود.

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:35 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:33 توسط دختر عمه خانم| |

 

بي هوای دوست ای جان دلم جانی ندارم   

 

 دردمندم عاشقم بی دوست درمانی ندارم

 

 

 

آتشی از عشق در جانم فكندی خوش فكندی        

 

من كه جز عشق تو آغازی و پايانی ندارم

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:28 توسط دختر عمه خانم| |

شادم از آن كه توئي مونس وغمخوار مرا

 

نبود غير تو با هيچكسي كار مرا

 

روز وشب حسرت ديدار تو در دل دارم

 

ترسم آخر بكشد حسرت بسيار مرا

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:27 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:18 توسط دختر عمه خانم| |

 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي

 

 و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.

 

 نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست.

 

بعد واتسون را بيدار کرد و گفت:

 

"نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟"

 

 واتسون گفت:"ميليون ها ستاره مي بينم".

 

هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي گيري؟".

 

 واتسون گفت: "از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است

 

و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.

 

از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست،

 

پس بايد اوايل تابستان باشد.

 

از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است،

 

 پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد "

 

شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي!

 

نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند ".

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:13 توسط دختر عمه خانم| |

 

عـقـل گـفتا کـه تـشنـه لبی

                         

                                  عشق گفتا مگر بی ادبی ؟

 

عقل گفتا جان در تاب و تب است

                          

                                   عشق گفتا حسین تشنه لب است

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:45 توسط دختر عمه خانم| |

 

السّلام عَلی الحُسَین وَ عَلی عَلی بن الحُسَین وَ عَلی اَولاد

 

 

 الحُسَین وَ عَلی اَصحاب الحُسَین

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:35 توسط دختر عمه خانم| |

جاده عشق همسفر می خواست و من تو را برگزیدم

 

به خاطر قلب مهربانت

 

چون در غریبانه ترین لحظه های دلتنگی یارم بودی

 

و من امروزچشمانم را که در آن اقیانوس عشق

 

موج می زد به تو تقدیم می کنم تا به احساسم شک نکنی!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:13 توسط دختر عمه خانم| |

 

هنوز هم دلم تنگه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:20 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:16 توسط دختر عمه خانم| |

خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ