تبليغاتX
کلبه عمه خانم

کلبه عمه خانم

دنیای کوچک کلبه عمه خانم

 

لذت داشتن یک دوست خوب توی یه دنیای بد

 

مثله خوردن یک قهوه ی گرم زیر برفه

 

درسته که هوا رو گرم نمی کنه

 

اما تو رو دل گرم می کنه

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:23 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:31 توسط دختر عمه خانم| |

نه پای رفتنم اکنون نه بال پرواز است

از این چه سود بر من که در قفس باز است

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:20 توسط دختر عمه خانم| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:7 توسط دختر عمه خانم| |

 

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد

 

ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت کرد

 

ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست

 

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:9 توسط دختر عمه خانم| |

 

در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند:


آبی آسمانی که می بینم و میدانم که نیست,

 

و خدائی که نمی بینم و می دانم که هست.

 

(شریعتی)                            از طرف آقا محمد علی


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:48 توسط دختر عمه خانم| |

تو مثل آب لطیفی و مثل باد بلند


تو مثل آتش بوری

 
تو مثل ارتعاش نسیمی و شبهه ی لبخند

 
عشق ما صدایی شد در دهان پرنده ای

 
و به دور دست ها رفت

 
و بین شاخ و برگ درختان گم شد .


می توان با لبخندی فاصله های بینمان را کم کرد
.


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:44 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:41 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:38 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:33 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:28 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 14:24 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 14:15 توسط دختر عمه خانم| |

سلام

امیدوارم پنجشنبه شب خوبی داشته باشین

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:31 توسط دختر عمه خانم| |

خوبه من سلام

بازم در مقابل کلام تو کم میارم

درست مثه همیشه

من چطور میتونم تو رو تنها بذارم؟

من که شبام رو به امید رسیدن به ساعت 12 سر میکردم

تا در پناه نسیم خنک حرفات و گرمای دوست داشتنی عشقت

 دوباره امیدوار بشم

امیدوار به زندگی و زنده بودن

حالا اومدم و ازت میپرسم چرا؟

خدایا

 چرا درست الان که بهش احتیاج دارم منو میخواد تنها بذاره؟

من که تو این غربت گیر افتادم فقط به امید اون میتونستم سر کنم

الان احساس میکنم که در و دیوار دارن منو میخورن

به مولا مردن رو بیشتر از اینگونه بودن دوست دارم

خدایا

خدااااااااااااااااا

کمکم کن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:23 توسط دختر عمه خانم| |

خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ