کلبه عمه خانم
دنیای کوچک کلبه عمه خانم
لذت داشتن یک دوست خوب توی یه دنیای بد مثله خوردن یک قهوه ی گرم زیر برفه درسته که هوا رو گرم نمی کنه اما تو رو دل گرم می کنه از این چه سود بر من که در قفس باز است ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت کرد ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند: و خدائی که نمی بینم و می دانم که هست. (شریعتی) از طرف آقا محمد علی سلام امیدوارم پنجشنبه شب خوبی داشته باشین خوبه من سلام بازم در مقابل کلام تو کم میارم درست مثه همیشه من چطور میتونم تو رو تنها بذارم؟ من که شبام رو به امید رسیدن به ساعت 12 سر میکردم تا در پناه نسیم خنک حرفات و گرمای دوست داشتنی عشقت دوباره امیدوار بشم امیدوار به زندگی و زنده بودن حالا اومدم و ازت میپرسم چرا؟ خدایا چرا درست الان که بهش احتیاج دارم منو میخواد تنها بذاره؟ من که تو این غربت گیر افتادم فقط به امید اون میتونستم سر کنم الان احساس میکنم که در و دیوار دارن منو میخورن به مولا مردن رو بیشتر از اینگونه بودن دوست دارم خدایا خدااااااااااااااااا کمکم کن


آبی آسمانی که می بینم و میدانم که نیست,

تو مثل آتش بوری
تو مثل ارتعاش نسیمی و شبهه ی لبخند
عشق ما صدایی شد در دهان پرنده ای
و به دور دست ها رفت
و بین شاخ و برگ درختان گم شد .
می توان با لبخندی فاصله های بینمان را کم کرد










