تبليغاتX
کلبه عمه خانم

کلبه عمه خانم

دنیای کوچک کلبه عمه خانم

سلاممممممممممممم__________#__##__#
________________#########_#____#_#
________########____________##_#_#
_____##__##___ حالتون چطوره؟؟؟؟ ____#_#
____##_#___#_____________________#
____#_#___#_________________##___#
____#_#__##___________#######_____#
____#__#_#_________###________##__#
_____##_______###_#_____##_____#________#######
_______###_______#_____###______##____##__###__#
_________#______#________#___#__#____##_##خوبيد##_#
_________#______#_______#####___#___##_##____#__#
__________#_____##____##_______#____#__#_____#__#
___________##____##__________#######___#___##__#
_____________##____##_____###_____#_____###____#
__________#############_####______#_________#
_______##_______#______#____#_____#___________#
_____##_________#______#____#_____##_________#
___##___________#_______#___###__###________#
__#____________###_______###___##___#______#
_##__________##___#____##____________#___##
_#__________#______####______________#_##
##_________#____ ____توجه توجه _ ______#
#__________#___جنگ دفاع ازادی _______#
_#_________#____آپـــــــــــــــــــــــــــه_____#
_##________#_____________________###
___##____##________-----------____#__##
_____#########_____^_^________####___#
___##_________###________#####_________#
__#_____#________##_#####__________#########
_#___###__##_______#_____________##__________##
_#__#_______##______#__________##______________##
_#__#_________##____#___##____#____########__##
__#_#__منتظرتونم_#____#_#_#___##___##________##__ _#
__##_#__________#___###___####___#_ جانمونيد ___#_#
___##__#________#___#________#__#_____________###
____##__##____##__#___________#__##_________##
______##__####__##______________#__##_____##
________########___________________#######

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:51 توسط دختر عمه خانم| |

شعری دارم که خفته در بغض گلوست

 

زخمی دارم به یادگار از دوست

 

دیگر از من چه انتظار دارید

 

از کوزه همان برون تراود که در اوست

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:5 توسط دختر عمه خانم| |

وزید عطر غزل زار زار گریه میکنم

 

 هوا،هوای تو شد بی گدار گریه میکنم

 

چنان به عشق دچارم ،چنان به بغض نشسته

 

که از شنیدن اسم سه تار هم گریه میکنم

 

چه غربتی است در این اتاق

 

من،به جنگل به آبشار هم گریه میکنم

 

برای لب،تبسم ،نگاه،پلک و خاطره

 

بیا حساب کنم که چند بار گریه میکنم

 

مگر تو دیده پوشی و فتنه باز نشانی

 

که من قرار ندارم ،باز هم گریه میکنم

 

اگر قرار شود که به جرم عشق بمیرم

 

خدا قبول کند روی دار هم گریه میکنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:45 توسط دختر عمه خانم| |

 
وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام
تلاشها،وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با
ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس؛پر است از قطره های ناب گلاب و پر است از لحظه های شیرین پرواز
 شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز. رازهایی آبی،سبز و سپید. شب است و خلوت من با خدا
 "....نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟! تا می نویسم :"من با خدا
اشکها سرازیر می شود. آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟
خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود
کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است. که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟
خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛می خواهم با عشق دوست باشم؛می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛می خواهم آب را لمس کنم؛می خواهم آبی شوم
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم
خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی
پس
 شب به خیر خدای مهربان من
: بگذار باز هم بگویم
دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:23 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:51 توسط دختر عمه خانم| |

گفتمش دل می خری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود بازآمدم از کنارم رفته بود...

 

گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

 

گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم منت عشق از نگاه پرشرابت می کشم ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم

 

در پلکهای چشمانت لانه کردم ، پلک نزن خانه خرابم می کنی !!

 

گفتمش نقاش را نقاشی بکش از زندگی ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:6 توسط دختر عمه خانم| |

گاه این دل یاد یاران میکند

 

یاد دریا یاد طوفان میکند

 

گاه این دل ناگهان در ناگهان

 

نیمه شب یکباره طغیان میکند

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:16 توسط دختر عمه خانم| |

نی سلطان امشب دلنشینه

 

دل شیدای من را در کمینه

 

بنال ای نای نی امشب زهجران

 

که تار و پود دل اندوهگینه

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:10 توسط دختر عمه خانم| |

شمع ها به آرامی می سوختند . فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آنها  را بشنوی

شمع اولی گفت : من دوستی هستم ! با این وجود هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد . من معتقدم که از بین میروم پس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت .

شمع دومی گفت : من اراده هستم ! با وجود این من هم ناچارا مدت زیادی روشن نمی مانم بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم . وقتی صحبتش تمام شد نسیمی ملایم بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد .

شمع سـومی گـفت : مـن عشـق هستم و آنـقـدر قدرت ندارم که روشـن بـمانم . مـردم مـرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند . آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش میکنند و کمی بعد خاموش شد .

ناگهان پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید؟ قرار بود تا ابد روشن بمانید و با گفتن این جمله شروع به گریه کرد

پس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم

من امید هستم

پسرک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:33 توسط دختر عمه خانم| |

 

به نام خدا خالق انسان

 

به نام انسان خالق غم ها

 

به نام غم , به وجود آورنده اشک

 

به نام اشک , تشکیل دهنده قلب

 

به نام قلب ایجادگر عشق

 

و به نام عشق , زیباترین خطای انسان

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:18 توسط دختر عمه خانم| |

چرا با من خداحافظ.....

 

 

بمن گفتی خدا حافظ و بر قندیل مژگانت بلور اشک جاری بود

 

غم تلخی میان غصه هایت، با تمام بی قراری بود

 

تو که گل بوته های شعر شادم را،ز باران نگاهت بارور کردی

 

تو که جام شرابم را همه شب از شراب عشق پر کردی

 

تو که افسانه با عشق بودن را ،برایم از کتاب زندگی خواندی

 

تو که بذر محبت را درون سینه مشتاقم افشاندی

 

چرا با من خداحافظ....

 

اگر رفتی سراغت راهمه شب از خدای عشق می گیرم

 

مرو ای بودنت شور جوانیها

 

تو مهمان عزیز لحظه های شاد من هستی

 

مرو ای بهترین حرف و کلام مهربانی ها

 

اگر رفتی شب خود را ز  اشک  غم شراره بار خواهم کرد

 

تو را از زار،زار گریه ام بیدار خواهم کرد

 

چرا با من خداحافظ.....

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:59 توسط دختر عمه خانم| |

 

وقتی خدا به تو میگه باشه :

 

دقیقا همون چیزی رو که تو میخواهی

 به تو میده

 

وقتی میگه نه :

 

یه چیزی بهتر به تو میده

 

و وقتی میگه صبر کن !

 

داره بهترین چیز رو برای تو آماده

 میکنه

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:46 توسط دختر عمه خانم| |

من هر چه می کشم همه از یک نگاه توست

 

ای کاش کور می شدم  آن لحظه نخست

 

گفتند:اشک خاطره را پاک می کند

 

طوفان گرفت در من و عشق تو را شست

 

ازبس که پشت پرده گریه کرده ام

 

احساس می کنم که صدایم صدای توست 

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:38 توسط دختر عمه خانم| |

یکرنگی و بوی تازه از عشق بگیر

 

پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر

 

در هر نفسی که می تپی ای دل من

 

یادت نرود اجازه از عشق بگیر

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:33 توسط دختر عمه خانم| |

  درمان آکنه

 

 

 

   1-  مقداری آب سیر را روی جوشهایی که کاملا دیده میشوند و رسیده اند بمالید دقت کنید         فقط  روی جوش بزنید

 

 

2-آکنه را با بنزوئیل پروکساید درمان  کنید میتوانید این ماده را از داروخانه تهیه کنید

 

 

3-یک گلوله پنبه ای را درون آب نمک ولرم بخیسانید و سپس آنرا روی جوش به مدت

سه دقیقه فشار دهید

 

  -4        برای از بین بردن منافذ و باکتریهای  پوستی کمی عسل را روی پوست بمالید و به

     مدت ده دقیقه صبر کنیدو بعد صورتتان را با آب ولرم بشوئید

 

 

 

 

        برای از بین بردن لکه های صورت چه کنیم؟؟؟(فردا)

 

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:39 توسط دختر عمه خانم| |

خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ