تبليغاتX
کلبه عمه خانم

کلبه عمه خانم

دنیای کوچک کلبه عمه خانم

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:28 توسط دختر عمه خانم| |

 

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.

 

      پیراهن غصه هایم را به تن می کنم

 

      و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند

 

      و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

 

     شاعر می شوم

 

     به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم

 

      و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.

 

     شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم

 

      و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند

 

     و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.

 

     از تمام غصه هایی که  پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند

 

     درمی یابم که شاعران بی قرارند.

 

      بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی

 

      که  دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.

 

     شاعران تنهایند.

 

      این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم

 

      از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.

 

     پس من هم شاعر بودم.

 

      از همان روزی که  خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.

 

      از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک  گشتی

 

و همه اینها یک بهانه دارد

 

    بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود.

 

پس امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم

 

چون امروز از همیشه دلم بی قرار تر است

 

چون امروز از همیشه غمگین ترم

 

کاش تموم می شد این کابوس بد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:19 توسط دختر عمه خانم| |

سال ها مي گذرد


و من از پنجره بيداري


کوچه ياد تو را مي نگرم


مي پويم


و چنان آرامم


که کسي فکر نکرد


زير خاکستر آرامش من


چه هياهويي هست ...


عاشقي هم دردي است !!!


و من از لحظه ديدار تو ميدانستم


که به اين درد


شبي خواهم مرد ...

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:59 توسط دختر عمه خانم|

گفتمش نقاش را نقشي بكش
 
 

با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:36 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:26 توسط دختر عمه خانم|

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:26 توسط دختر عمه خانم| |

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

 

  هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم

 دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم

 سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.

 لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا

موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه

کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق

چیه؟

 

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

 

  دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما

تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟معلم مکث کردو جواب

 داد:خب نه ،ولی الان دارم از تو می پرسم.

 

  لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون

تعریف کنم تا عشق رو درک کنید ،نه معنی شفاهیشو حفظ

کنید.و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم. از وقتی

 که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از

 من متنفره ،بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم ،برای

 یه دختر خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه

های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد

،اما دوسش داشتم .بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر

کاری براش بکنم هر کاری…

 

  من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه

 مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از این که من عاشقش بشم

،عاشقم بوده .چه روزای قشنگی بود sms. بازی های شبانه

 ،صحبت های یواشکی. ما باهم خیلی خوب بودیم ،عاشق هم دیگه

 بودیم ،از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم

 می کردیم. من چند بار دستشو گرفتم ،یعنی اون هم دست منو

گرفت،خیلی گرم بودن .عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی

 وجود یکی گرم بشی ،عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش

از دست بدی، عشق یعنی از هر چیزو هر کسی بگذری .اون زمان

 خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن ،اما عشق من بهم گفت

که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از این

موضوع خیلی ناراحت شد. فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه

چنین احساسی پدید بیاد ،ولی اومده بود. پدرم می خواست عشق

 منو بزنه، ولی من طاقت نداشتم. نمی تونستم ببینم پدرم عشق

 منو می زنه. رفتم جلوی دست پدرم و گفتم: پدر منو بزن،

 اونو ول کن. خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که

 برو. اون گفت: لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو

بزنه، من با یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و

گفتم: بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک

 بست.

   عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل

کنی.بعد از این موضوع ،عشق من رفت. ما بهم قول داده بودیم

 که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم .اون رفت و ازون به بعد

 هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش

 نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا

 آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم. منتظرت می مونم

شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ،ولی بدون عاشقا تو اون

دنیا بهم می رسن. پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم.

 خدا نگهدار گلکم، مواظب خودت باش.

 

 

دوستدار تو (ب.ش)

 

  لنا که صورتش از اشک خیس بود ،نگاهی به معلم کرد و گفت:

 خب خانم معلم ،گمان می کنم جوابم واضح بود.

 

  معلم هم که به شدت گریه می کرد ،گفت:آره دخترم می تونی

 بشینی .

 

  لنا به بچه ها نگاه کرد ،همه داشتن گریه می کردن .ناگهان

در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا

اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان.

 

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

 

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان.

 

  دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن ،پاهاش دیگه توان

ایستادن نداشت .........

 

شاید سرنوشت  خیلی از ما آدما مثل لنا باشه

به امید اون روز

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:21 توسط دختر عمه خانم|

سلام

وطن عزیزمون داره تو تب میسوزه

گناه داره این گربه کره زمین !!!

این کلبه بزرگ آریاییمون چرا به این روزگار افتاده؟

بیاین همه با هم کلبمون رو از گرد و خاک پاک کنیم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:2 توسط دختر عمه خانم| |

 

مادرم

 

روزت مبارک

 

مادر یعنی  کوتاهترین جمله عالم

 

مادر یعنی  زیباترین شعر نگفته

 

مادر یعنی  ناب ترین لحظه عشق

 

مادر یعنی  برترین کلام هر نفس

 

مادر روزت مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:43 توسط دختر عمه خانم| |

نگاهت را قاب می گیرم.

 

 در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگی می بخشد.


امروز روز توست... تولدت مبارک

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:29 توسط دختر عمه خانم| |

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط دختر عمه خانم|

سلام

بعد از چند وقت تونستم بيام به كلبمون

ميدوني

هر وقت كه دلم ميگرفت ميومدم اينجا تا دلم باز شه

اما اين بار بيشتر حالم گرفته شد

ان شا ا... هيچ وقت حال هيچ كس گرفته نشه

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:36 توسط دختر عمه خانم| |

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم


کم که نه!هر روز کم کم می خوریم


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب


از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:37 توسط دختر عمه خانم| |

کلبه عمه خانم


یه اسم قشنگ قشنگ یادمه که چطوری این اسم و واسه کلبه انتخاب کردیم


کلبه نازمون قشنگ و پر از عشق بود


عمه خانوم مهربون بود


ولی نمی دونم چی شد..........


هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری شه


کلبه عشقمون نابود شد


نابود


عمه خانم خیلی نامرد شده


کاش دختر عمه بمیره و این روزها رو نبینه


دیگه نمی تونم به این کلبه ناز سر بزنم آخه......


تمام ملکولهای این کلبه پر از عشق و  خاطره هستن


خداحافظ کلبه نازم


مواظب عمه نامردمون باش


آخه دختر عمه تا آخرین لحظه که زنده است اون و مثل بت می پرسته


کلبه قشنگم  اگه عشقم اومد بهش بگو دختر عمه قهر کرد


بهش بگو چرا باهاش این کارو کردی


چرا؟؟؟؟؟


چرا گذاشتی غریبها ............


بهش بگو فقط با مرگ دل دختر عمه راحت میشه


واسه مردنش دعا کن


دلش پر از غمه


بهش بگو دیگه اون چشا واسه تو نمی بارن


بهش بگو دیگه ازشون اشک نمیاد


بهش بگو هر شب به عشق تو به یه صفحه تاریک و خاموش خیره میشن


بهش بگو می دونستم راحت میشی فقط واسه راحتی تو این کارو کرد



بهش بگو کاش واسه آخرین بار یه بار دیگه واسه خداحافظی فقط یه بوس از .....


بهش بگو خیلی نامردیه به مولا


بهش بگو بد جوری دلمو شکستی


بهش بگو هیچ  وقت نمی بخشمت


بهش بگو خداحافظ


نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:51 توسط دختر عمه خانم|

 

سخت است می نوش کسی دیگر بود

         شمع شب خاموش کسی دیگر بود

                  با یاد کسی که دوستش می داری

                           یک عمر در آغوش کسی دیگر بود

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:21 توسط دختر عمه خانم|